پیدا





بلبل به ناز ِ گُل

درخواست حذف اطلاعات

جان ِ عزیز به زیر ِ خاک بُردن
به از آنکه نان ز فرومایگان خوردن
زندگی ِ پاک می طلبم در جهان همی
بلبل به ناز ِ گُل جان سپردن .
/
البرز معصومی ایرانی



یادت گرامی ملک مطیعی !

درخواست حذف اطلاعات

درگذشت ناصر ملک مطیعی را به دوستدارانش تسلیت میگویم انیکه نقش آفرینی شان از جانب منتقدین سطحی نگر فاقد ارزش اعلام می شد در قلب میلیونها ایرانی همیشه زنده خواهند بود .
/
البرز معصومی ایرانی



از نوستالژی تا حال

درخواست حذف اطلاعات

هندی مآبانه می رفتند ویلونها و صداهایی که به سایه فرو می نشینند .



زندگی در نوستالوژی

درخواست حذف اطلاعات


نوشته ی البرز معصومی
نگاهی اجمالی به مجموعه شعر
باران ِ تابستان
سروده محمود تقوی تکیار
//
کم نیست آثاری که صرفا به دلیل مختصر بودن مدتهای مدید چندان به چشم جامعه نیامده است . تقوی از این دست شاعران است .
نقاش نامدار فرانسوی پل سزان گفته بود در جهان همه چیز بصورت م وط ، گوی و استوانه است .من با خواندن این نظریه ی سزان همیشه فکر می این بخشی از واقعیت است نه تمام ِ آن . اما تمام واقعیت چه بود ؟
من سالها حین نوشتن و مطالعه به این فکر می و نهایتا به این نتیجه رسیدم که در جهان همه چیز از کوچکترین ذرات تا بزرگترین ستارگان ، پدیده ها و آثار ادبی و هنری همه در چارچوب مکانیسمهای افقی ، عمودی و مایل قابل موجودیت می باشند و در این مکانیسمها قابل شکل گیری هستند و در خارج از این سه مکانیسم هیچ چیزی قابل موجودیت نیست . همچنین شعرهای تقوی که در اولین خوانش متوجه شدم همه شعرهای این مجموعه در چارچوب مکانیسم افقی سروده شده اند از اینجا می توان مطمین شد که این شعرها باری به هر جهت نوشته نشده و از قانونمندی ِ خاص نگاه شاعر سرچشمه گرفته اند . با شعرهای دیگری هم که از تقوی خوانده ام میتوانم بگویم کلا نگاه او نگاهی افقی به زندگی و جهان است . چرا به این شیوه نوشتن می گویم افقی ؟ چون در این نگاه از زیباترین چیزها چون عشق و مهر و دوستی تا مشقت بارترین فرایندهای زندگی مانند گذر ِ بی رحمانه ی زندگی و عمر که میتواند از قلم شاعران دیگر به زمختی ِ زندگی با تکنیکهای زمخت وار نیز در اثر ادبی و هنری تجلی یابد ، اما در تکنیک های ایشان آن پیچیدگی ها به سطح آمده و همچون نقاشی ِ آبستره نازک می گردد مثل ِ نازکای مِه ِ صبحگاهی که هم در بهار پیدا می شود هم در پاییز . بهار ِ عشق و جوانی کودکی ِ روستا و در پاییز ، یادد ِ آن بهاران که دیگر بازگشتی ندارد اما تکرار می شود مثلا شعر 76 نمونه ی قابل تشخیصتری برای دیدن این موضوع است >
/
نزدیکتر به هم
جای ما
زوجی جوان
در آلاچیق .
/
علاوه بر زیبا شناسی ِ شعر بین نزدیک و نزدیک تر همه ی انگیزه های روانشناختی ِ سرایش شعرهای تقوی را در خود دارد که البته انگیزه های روانشناختی در اینجا بحث من نیست آنچه برای ما مهم است خود ِ اثر است نه انگیزه های خلق اثر . این کلمات ِ ساده وار مثل خواب است مثل سایه . از دستت می لغزد می افتد باید از نو بگیریش کلماتش را تجربه کنی با تجاربت بیامیزی تا به آن نزدیک شوی و آشنای هم شوید همین کلمات ِ مختصر و ساده . از طرفی شعری که مثال آوردم یک هایکوی ناب است که نشاندهنده ی مطالعه ی خلاقانه ی سالهای شاعر است .
در شعر 37
/
با اندکی تفاوت
شبیه ِ هم بودند
بی کمترین شباهت
به او
/
او را پنهان نگه می دارد او کیست او برایش هم موجود است هم هیچ . انسان ِ مورد احترامش نمی تواند چون دیگران باشد یعنی که نیست همان که نیست نهست است البته اینجا ابهام شعری نیز به خوبی سخن گفته است زیرا / او / هم می تواند خودش باشد هم دیگری اما نمی توان قطعا گفت او کیست .
گرچه در شعر ِ زیر یاس و مرگ موج می زند>
/
شاید تورا اشتباه گرفته ام
با یکی که هرگز نیست
زیرا که زندگی
سراسر اشتباه
ی ر اشتباه بزرگی ست
/
اما در کل از نظر مقطع تاریخی شعر تقوی بطور ارگانیک در مقطع تاریخیِ سرایش خود قرار دارد از سنت عبور کرده اما بطور تصنعی به مغلق گویی های شبه مدرنیستی در نمی غلتد همان جایی است که جامعه ی ایرانی بطور واقعی آنجا قرار گرفته با موقعیت اجتماعی و سطح ِ مدرنیسم ِ واقع شده انطباق دارد و این موقعیت اص این شعرها را اثبات می کند .
هر چند این شعرها در محدوده ی افسوس ، رمانتیسم و نوستالوژی خلق گردیده اند اما این افسوس ، رمانتیسم و نوستالوژی جامعه ی اکنونی ِ ما است چه ی در جامعه ی معاصر ما این را با پوست و استخوان درک و تجربه نکرده که >
/
دانه دانه
امیدها را
به باد سپردم
تن به تن
در این شوره زار
مُردم
/
یا در بیان خُرد شدگی افسوس و بی حاصلی که از نگاه فلسفی ِ شاعر در نفس ِ زندگی است >
/
بی شیرینی دهانی
بر خاک می پوسند
لیموهای ریخته
پای درخت
/
با اینهمه انسان ی ر بی وُ تنها نمی مانَد آنها که همچو همند با همند >
/
پیش از پایان
تکیه داده اند به هم
دو درخت کهنسال
/
او در این مجموعه با سبز بودنها است که می زید در این زمستان ِ سخت همان با هم بودنها اجاق ِ زندگی ِ اکنون ِ او است >
/
در کنار هم
هنوز سبز بودیم
کنار ِ کاج ها
در آستانه ی برف
/
برف نماد ِ افسرده شدن تنهایی برهوت و نهایتا مرگ است
با اینهمه ، زیبایی ، جامعه ، و زندگی تابستان است >
/
زود گذر
بارانم
در تابستان ِ تو
/
قدرت ِ جامعه و تنهایی ِ نازک ِ شاعر که لازم وُ م وم یکدیگرند یکدیگر را باز می نمایانند .
/
داد 139



کلید ِ یک داستان

درخواست حذف اطلاعات


وقتی در فرودگاه اطرافم را نگاه ی را دیدم که ایرانی به نظر می آمد رفتم نزدیکش پرسیدم شما ایرانی هستین ؟ گفت آره هردو از خوشحالی به آرامی خندیدیم دقایقی که صحبت کردیم پوستر رو نشون دادم پرسیدم اون آلمانیه ؟ گفت من ن نا هستم یک لحظه غافلگیر شده بودم نمی دانستم چه بگویم اما سریع ذهنمو جمع همان چیزی را که واقعی هم بود گفتم من اصلا متوجه نشده بودم و ... از دوشب قبل مدام اعلام می کرد مصاحبه ویژه با اسکندر آبادی . همیشه به ذهنم می آید دانشمند دلسوخته ای که چهره اش کودکی ی یک نابغه را می ماند .
/
البرز معصومی ایرانی



چند هایکو و دو عاشقانه

درخواست حذف اطلاعات

روز تابستان نیز تمام می شود
ساحل دریاچه
عمق تنهایی .
/
مردمان یک به یک می روند
تاریکی تند
بر دریاچه می گستَرَد .
/
صلات ظهر
نهری کوچک کنار رودخانه ای
ماهی بر آب می جهَد .
/
پرستوی دریایی شیون می کند
شامگاه
بر فراز دریاچه .
/
خورشید در آسمان افول می کند
به ناگاه
سوز ِ نسیم .
/
سیل نیز بی نصیبشان نگذاشت
جبینهای راز آمیزی که
هایکو می دانند .
/
با مشت های گره کرده
آب آب
دهان هایی
که شاه را از خود راندند .
/
این چیست جز خوشبختی
خوش خبر با دیدنم بر پیچ ِ راه
از شاخساری به شاخساری
آواز می خوانَد .
/
کلاغ زار می زند.-
هایکو می نویسم
و در حسرت هایکو می مانم .
/
به ناگاه شیدم
من شکارم یا شکارچی
سحرگاه کنار ِ آبگیر .
/
کاش خدا بودم.-
گلهای وحشی
و ن نایی در گذر .
/
در موجی ملایم
ماه می شکند
در برکه ی آرام .
/
سایه ی برگی بر دیوار
به نسیمی تکان موخورَد
آرامش ِ بی کران .
/
چه چیزی را
جار می زند جیر جیرک
در سکوت ژرف نیم شبی .
/
ریز باری مِه گون
و مترسک
با رویاهای بهارینه اش .
/
خُم ِ خانه ی من
رنگ از مستی دارد
نشکن خُم ِ دلم را
تا نشکنند خُم ِ خانه ی تو
خُم ِ دل ِ تو .
/
خانه ی دل ِ من
خیلی بزرگ نیست
فقط تو در آن
جا می شوی .
/
پس از سال ها ب
برای اولین بار
ع هایی از تو گرفتم
تو گفتی در شب ِ محاق ِ ماه
شب ِ تولدت بود
ب .
شادمانی ی در محاق .



تولدت مبارک

درخواست حذف اطلاعات

پس از سال ها ب
برای اولین بار
ع هایی از تو گرفتم
تو گفتی در شب ِ محاق ِ ماه
شب ِ تولدت بود
ب .
شادمانی ی در محاق .



از در ِ میکده

درخواست حذف اطلاعات

از در میکده تا درگه ِ حضرت ِ دوست جان من ار برود ر جانان نرود . برای نازنین ارومی البرز معصومی ایرانی



برگرد

درخواست حذف اطلاعات

برگرد گلم برگرد . برای نازنین ارومی البرز



اشک

درخواست حذف اطلاعات


چیزی
نشاید گفتن
غیر آن که
سارا
اشک ِ
رویایی را
در آورد
اکنون



نغمه ها

درخواست حذف اطلاعات

نسیم آزاد بر پهندشت بگستَرَد قید وُ بند ِ بسیار اندوه زاید . /// خُنکا در گرم-روز آرامش دهد درخت بی نیاز بزرگ شود . /// حرص وُ آز آزردگی آرَد رود بی نیاز به دریا پیوندد . /// خوش است از زندگی سرشار شدن مرگ نیز ادامه اش باشد . /// از باران خوشه های برنج بر ساقه رویَد پیش از فصل درو ، درویدن نشاید . /// میان ِ شاخساران می خوانَد چندین بهار بلبل . /// پذیرا بودن ماندن را به وقت سفر رفتن را .
دستی بگیری به از تن آسایی
باد و درخت به هم آواز خوانند
به تن آسایی عمر همی گذراندن
جز فربهی حاصل نگردد

خوش است به وقت ِ برگ ریزان دلدادگی
یاد ِ بهاران جاودان توان داشتن هماره خویشتن بی آلایش دار
هیچ حکومت به وجدان ِ آسوده نیارزد .

خوش است از زندگی سرشار شدن
مرگ نیز ادامه اش باشد

از باران خوشه های برنج بر ساقه می رویَد
پیش از فصل درو ، درَویدن نشاید

میان شاخساران می خوانَد
چندین بهار بلبل

پذیرا بودن ماندن را
به وقت سفر رفتن را
البرز 17 شهریور 1396 البرز معصومی ایرانی



برای نور

درخواست حذف اطلاعات

خواستم شکارش کنم شکارش شدم .

البرز



نیافتادن

درخواست حذف اطلاعات




افتادن کاری
ندارد .-
نیافتادن
------ شرط است .
نی افتادن
------- که اما
صدای هجران
------------- می دهد .
/
2 آبان 1396
البرز معصومی ایرانی alborz masomi اکتبر 23, 2016 · یه گرگ داشت تو جنگل میرفت را دید گفت تو گرگی ؟ گفت من گرگ بودم گول آدم را خوردم شدم از اون موقع بار میبرم و علف میخورم //////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////// به انتظار ِ
بنفشه های کوهی ام
رقت ِ بی انتها .
/ 30 مهر ماه 1396
البرز



نم نم برف

درخواست حذف اطلاعات

دوست دارم نم نم ِ برف را چنان که دوست داشتم نم نم ِ باران را وقتی تو حواسم را پرت می کنی البرز



صبح

درخواست حذف اطلاعات

در محضر ِ آینه شکفته بودی بیدار که شدم مرتبه ام گُم شد در محضر ِ تو و شب بوهای پشت ِ پنجره . البرز



داوری ِ نهایی

درخواست حذف اطلاعات

در لحظه ای همه دیدگاه ِ او از ذهنم می گذرد گفت کمی حرف بزنیم گفتم میخواهم بدانم آنچه را که میخواهی بدانم و میخواهند بدانند. می دانم تو می دانی اما بسیارند که نمی دانند . من نمیخواهم نمادین یا سخنور باشم کار ِ من محافظت با تکیه به نیروی مردمی باشد. کار ِ تو محافظت با تکیه به نیروی مردمی باشد. اما نیروی منسجم بی انسجام کاری نیاید و چیزی نپاید لفظ قلم نیکو باشد اما نیکوتر آنکه رها سخن گوییم من گویم رهاتر از رها گوییم پس تو نامت چه باشد ؟ فرمانده البرز! کار ِ تو ؟ اکنون فرمانده ی سجحبجا. حبجا کجا باشد ؟ حبجا گسترده میان ِ همه ، سجحبجا متمرکز در آنجاها که هرازگاه بکار آید و اکنون هنگام ِ عمل ِ سجحبجا نزدیک است مراکز ِ رادیو-تلویزیونی اه سجحبجا برای تسخیر است زندانها مراکز ِ فتح مردم ِ روان گشته حول ِ حبجا و آنان که همراهند پس شما همراهانید تا امید ِ مردم عمل نماید و ادامه یابد حال که اکنون فرمانده هستی پس بعدا نیز فرمانده باش خواهم بود همچنان محافظ ِ کشورم و جهان. خواهم بود اما تو بگو چرا او را به مرض ِ خون و جنون بردی و بگذاشتی تا مشتی فرومایه بر جایش نشینند ؟ زیرا اگر تو با فرزندش یکجا نشینی باید که نیای تو نیز با او یکجا نشینند منهای نیای او منهای نیای تو اگر چنین نبود فرزند، شاه و تو ی بیش نبودی نه آنکه وزارت ر شان باشد اما تو را وزارت مکدر سازد ونور از تو رباید تو با شمشیر آمدی تا نور بر تیغ ِ شمشیرت درخشان گردد و اگر مردمان شاه خواهند پس از نور ، فرزند تو و نور شاه گردد و چنین سان میانتان عد برقرار گردد پس اکنون نیرو ببایدت آراست تا بیرقت بر فراز بام ها به اهتزاز گردد و هر آنکه در مقابل ایستد نقش بر زمین گردد.
البرز معصومی ایرانی



کم گو

درخواست حذف اطلاعات


سالهای جنگ وُ بگیروُ ببندوُ بود در تهران زندگی می یه روز وقتی از کرج به تهران بر می گشتم بین راه در ایست بازرسی که ماشین ها رو کنترل می د به من مشکوک شده بودند من قبل از رسیدن به محل بازرسی یه رمان رو که همراهم بود گذاشتم زیر صندلی این در آن فاصله ی کم تنها کاری می شد که کرد از من چیزهایی پرسیدن و من با ظاهری عادی جواب دادم جوابهای راست هم دادم که اگه خواستن پی گیری کنن حرفهام دروغ در نیان از جمله آدرس خونه رو درست گفتم چون تنها زندگی می میتونستم آدرس رو با ریسک وجود یه کتابخونه ی کوچک که توش چند تا کتاب هم بود بگم بعد از یه بررسی ِ کوچک ِ ماشین ولم که برم فقط مشخصاتمو از روی کارت شناساییم که اون هم واقعی بود یادداشت کرده بودن از اینرو من به محض رسیدن به خونه چند کتاب رو بردم جای دیگه گذاشتم بعد رفتم با یه دوستی که یه فعال هم بود صحبت اون منو به دوستاش که نزدیک کرج تو یه روستای دم خط تو یه خونه که مثل مسافر خونه بود معرفی کرد که من مدتی اونجا بمونم چهار نفری تو یه اتاق صمیمی بودنمونو با هم اثبات می کرد بچه ها از دُورو بر ِ شهر خودمون تو شمال بودن تو اتاق روبرو یه پسر حدودا بیست و دو سه ساله زندگی می کرد که برای اطمینان از اینکه داره حس حال می کنه روزها تا عصر از ضبط صوتش ترانه های شاد زمان شاه رو گوش می کرد بعد از ظهر میرفت بعنوان پرسکار تو یه شرکت کوچک کار می کرد اتاق دیگه یه آدم ریشو بود که بدلیل ریش داشتن از نظر ما مشکوک به نظر می رسید یه روز پسر ِ روبرویی به من گفت دیروز که تو نبودی این ریشو منو برد تو حیاط حس کتکم زد که صدای موزیکت اذیتم می کنه چون نمی شد تو اون شرایط ما با اون برخوردی برای حمایت از روبرویی هر روز یکی مون می رفتیم یه خورده باهاش می نشستیم یه چای با هم میخوردیم تا اون ریشو زیاد بهش گیر نده البته من به همسایه ضمن حمایت ازش گفتم خب در ضمن خودت هم خوبه اینو در نظر داشته باشی که تو زندگی جمعی موقعیت دیگران رو هم باید در نظر گرفت گرچه میدونم اون شنیده که باید از موسیقی بدش بیاد اما بذار فعلا فکر کنه از تو قویتره همسایه از اینجور حرفا روحیه ای می گرفت و فشار ناشی از تحقیری که شده بود رو از ذهنش دور می کرد نفر دیگر صاحب خونه بود که هر روز می کشید و غروبا میرفت بعنوان نگهبان شرکت تا صبح اونجا بود و از بس که زهوار در رفته بود من اسمشو گذاشته بودم پیر مرد ِ خنزر پنزری یکی از بچه های اتاقمون هم اصلا حرف نمی زد و من از اون یکی ها شنیده بودم که یه سالی میشه حرف زدنش کم شده بود حالا چند ماه هم میشه که اصلا حرف نمیزنه مگر برای اینکه بخواد بگه مثلا غذا بخوریم ؟ یا اینکه من میرم ید می کنم بر می گردم . از اینجور حرفا چند بار در تمام روز و شب و بچه ها اسمشو گذاشته بودن کم گو . روزها فقط من و کم گو خونه بودیم اونها به من گفته بودن کم گو خیلی آدم ساده ای هست مسایل رو هم هیچ نمیفهمه فقط مثل دیگران قبلا که حرف میزد گاهی به همه چیز اعتراض می کرد بهشون گفته بودم شما پیش من طوری برخورد نکنین که بفهمه من میدونم حرف نمیزنه تا من بتونم اینو به ح نرمال برگردونم جلو ی بچه ها هم اگه باهاش حرف می زدم بازم فقط یه آره یا نه می گفت کم کم شروع وقتی اونها نبودن باهاش راجع به هر چیزی حرف زدن اون ابتدا با همون آره نه شروع کرد جواب دادن بعد من مخصوصن در رابطه با یکی از موضوعات حرفم نظرشو پرسیدم گفتم به نظر تو من درست می گم یا اشتباه می کنم گفت آره دیگه آدم باید همونطور که تو جمع با دیگران معا می کنه موقعیت دیگران رو هم در نظر بگیره دیگه من بازم ادامه می دادم مثلا اینکه البته درسته که باید موقعیت دیگران رو در نظر داشت اما چیزهایی هم همیشه مطرح هست که نمیشه کلا ازشون صرف نظر کرد گفت خب هر پرنسیپهای خودشو داره دیگه آدم به نسبت موقعیت چیزهایی رو که میشه مطرح کرد رو میگه فقط اگه جای گفتن نباشه خب یه چیزی رو میگه که ایرادی نداشته باشه از اینجور حرفها همینطور ادامه دادیم تا اینکه کم گو ظرف تقریبا یک هفته شروع کرد تو جمع هم صحبت و دیگه در رابطه با هر موضوعی که بقیه حرفی میزدن شروع می کرد به صحبت تا جاییکه به زودی بچه ها بعنوان شوخی می گفتن چه کار کردی با این قبلا با سکوتش اعصابمونو داغون می کرد حالا اونقدر حرف میزنه حوصله ی آدم سر میره و میخندیدیم اونها هنوز کم گو رو یه آدم شوت میدونستن البته مواردی حق هم داشتن مثل اینکه وقتی سرما خورده بود بهش گفتم پیاز پخته برای سرما خوردگی خوبه یکی دوتا آب پز کن بخور سرمات زودتر خوب میشه پیاز کم یاب و گرون شده بود دفعه بعد سرما که خورد تمام پیازی که تو خونه بود رو پخت بعد همه شو چون نمیتونست بخوره نصفشو هم ریخت دور بهش گفتن چرا اینهمه پیاز پختی گفت البرز گفته برای سرما خوردگی خوبه یکی از بچه ها گفت خب درسته که خوبه اما پیاز به این گرونی آدم همه شو نمیپزه که حالا از نو خودت بازم بروپیاز ب گفت البرز کاپشنتو بپوشم برم پیاز ب م گفتم بپوش حالا که کم گو کاپشن رو پوشیده بود با خودم گفتم همین کاپشنمو پوشیدن آدمت می کنه وقتی برگشت گفت خیلی کاپشن خوبیه و پرسید بهم میاد ؟ گفتم آره خیلی وردار واسه خودت گفت بعد خودت چی بپوشی گفتم یکی رو می فرستم کتم رو برام بیاره حالا دیگه من کت می پوشم تو کاپشن بپوش چون نسبت به من احساس صمیمیت فوق العاده ای پیدا کرده بود دلیلی نداشت تشکر هم ه وقتی منو با کت دید غروری در او پدیدار شد و گفت شدی عین ِ اون ای چریکهای گفتم آره دیگران هم یه همچین چیزایی میگن یه روز کم گو یه خمره آورد گفت اینو از شمال آوردم ببین چه چیز جالبیه ؟ گفتم آره تو این درست داره گفت فردا بریم از کرج سرخ انگور ب یم درست کنیم ؟ گفتم بریم فرداش رفتیم دو جعبه انگور یدیم کم گو همه رو دون کرد ریخت تو خمره بچه ها هم شروع ازش تعریف یکی از بچه ها وقتی کم گو رفته بود برای ید گفت تو اینو به حرف آوردی اونوقت کاپشنتو هم دادی بهش ؟ گفتم صبر کن یه شوخی تاریخی میخوام در عوضش باهاش م گفت چی گفتم بهش گفتم خمره انگور رو روزها که میذاری زیر آفتاب اگه شبها هم بذاری زیر نور مهتاب خیلی بهتر میشه دوستم قاه قاه خندید به بقیه گفت دیگه زندگی برای همه جالب شده بود کم گو عصر انگورها رو تو خمره چنگ زد له کرد بعد خمیر مایه بهش زد سرشو بست برد تو حیاط گذاشت تو آفتاب قبل از غروب هم رفت خمره رو آورد بازم دستاشو شست انگورو چنگ زد از نو سرشو بست گذاشت یه گوشه و هی کم کم هم یه نگاهی بهش می کرد بچه ها هم حالا اصلا نگاش نمی کنن و حواسشون هم بود اصلا برای هیچ چیز نمیخندیدن ماه که تو آسمون پیداش شد کم گو پا شد خمره رو برداشت سمت در که داشت می رفت دوستمون با چهره ای پرسان گفت کم گو کجا میری که ؟ کم گو گفت البرز گفته رو روزها که میذاری تو آفتاب شبها هم باید بذاری تو مهتاب تا بهتر بشه همه خودمونو کنترل کردیم با چهره های متعجب فقط نگاش یعنی تو عجب چیزایی از البرز یاد می گیری همینکه کم گو از پشت در دور شد زدن زیر خنده وقتی کم گو داشت بر می گشت همه ح عادی به خودمون گرفتیم کم گو چهل روز خمره رو روز و شب برد بیرون آورد چنگ زد روز چهل و یکم همخونه ها زدن در رفتن چون میترسیدن از اون بخورن مسموم بشن اما من موندم کم گو خمره رو آورد سرشو باز کرد یه لیوان ازش ریخت برای خودش یکی هم برای من هردو چشیدیم گفت الکلش کمه گفتم آره شاید خوب هم نزدی یا خمیر مایه اش کم یا زیاد بود گفت آره گفتم به هر حال هر کاری تجربه میخواد تو بار اول نتونستی درست درش بیاری حتما با تجربه یاد می گیری گفت درسته خب آره هر کاری تجربه می خواد بعدش من دیگه از اونجا رفتم اما گاهی وقتا کم گو رو میدیم و تا چند ماه بعد چند رمان هم بهش دادم خوند نظرشو که در موردشون می پرسیدم زیاد نمی تونست صحبت کنه اما در مورد مسایلی که خودش روزمره لمس می کرد بهتر صحبت می کرد و من غیر از چند رمان هیچ چیز دیگری بهش ندادم که بخونه نظرم این بود که خودم ذهنیتشو شکل بدم به هر حال خوب بود برای یه روز عصر باهاش قرار گذاشتم تو خیابون ولیعصر تهران دانتون رو بود رفتیم نشستیم و دیدیم اونجا که روبسپیر به دانتون میگه گرچه ما با هم اختلاف عقیده داریم اما من حاضرم جانم را فدا کنم تا تو بتوانی حرفت را بزنی ، من خیلی تحت تاثیر قرار گرفته بودم وقتی از سینما اومدیم بیرون گفتم خب از نظرت چطور بود چی داشت می گفت کم گو انگار که وزنه به دستاش بسته باشن به سختی دستاشو داد عقب کتفاشو کمی آورد جلو در همان حال گفت این ها همش کمدی هستن دیگه ، من از دیدی که در عمق حرفش بود دچار حیرت شده بودم چند لحظه نگاش و داشتم فکر می اگه این حرفش آگاهانه باشه یعنی دیدگاه مهمی در مسایل -اجتماعی داره اما آیا کم گو از روی آگاهی اینو گفته بود؟
البرز معصومی ایرانی



نزد ِ او

درخواست حذف اطلاعات

نزد ِ او
به رسم ِ حصول ِ فهم گفتم به آن پشیز گفتم
چشم لا اقل به سیاه-شیشه پوشیده دار
روزی دیگر به زیارت ِ او که شدم
دیدم چشم به سیاه-شیشه پوشیده است .
/
البرز یکشنبه 1 بهمن 1396



پژواک

درخواست حذف اطلاعات

برفی سنگین
شاخه ها خمیده اند
پژواک ِ ص به گوش می رسد .
/
9 بهمن 1396
البرز